زين الدين محمود واصفى

159

بدايع الوقايع ( فارسى )

نيست چون عشق ز يك جانب از آن مىترسم * كه مبادا دل او هم به تو گردد مايل عشق‌ورزى به بتى و غرضت آن باشد * كه از او نيز بدين قاعده بستانى دل دل هركس « * » به طريق دگر اى جان ببرى * دلبرى چون تو كسى ياد ندارد كامل هست چون جاى مكافات جهان ناله مكن * كه ز حال تو شود آن مه بدخو غافل « 1 » تا عذار تو برافروخته از آتش عشق * صد پريرو شده پروانه‌ات اى شمع چگل چون ترا وصل مدام است به شكرانهء آن * واصفى هم چه شود گر به تو گردد و اصل چون اين مقدمات به تقديم رسيد و اين حكايات به نهايت انجاميد ، مقصود خمار مثل سرو آزاد ، از زمين برخاست « 2 » و دست ادب بر سينه نهاده التماس فاتحه نموده ، فرمود كه : مخاديم گوشهء خاطر دارند و همتى برگمارند كه اوقات اين كمينه جز به طلب علم و كسب فضيلت مصروف نگردد . و از كل مناهى و ملاهى به حكم : تُوبُوا إِلَى اللَّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً « 3 » تائب گرديده ، همراه [ طالب علمان ] به مدرسه آمد و پيش اين كمينه سبقى افتتاح نمود . ( 36 a ) جمعى خبائث از طلبه رفع رسم موافقت كرده ،

--> ( 1 ) - در نسخه P جاى اين بيت و بيت قبل عوض شده است ( 2 ) - P ، B ، B 2 و T : خواست ( 3 ) - قرآن سورهء 66 آيهء 8 . ( * ) س 5 : دل ز هو كس